منوچهر خان حكيم
119
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
من بعد اين بندگان خدا را به كشتن مده كه تو حريف اسكندر نيستى ، كه او پيغمبر نامرسل است ، خداى را بشناس ؛ در همان واقعه بهشت و دوزخ را بر او نشان داد و به او گفت : كه دختر خود شهربانو را به عقد و نكاح عبد الحميد درآور و دختر اسكندر را نيز به پسر خود سلطان محمد بده ، كه در آن هول از خواب بيدار شد و از بوى مشك و عنبر جايگاه خود را معطّر يافت . اما چون صبح صادق دميد ، اسكندر اشاره نمود كه سالاران زرههاى كوتاه پوشيده و كمانهاى كوتاه خانه به دست گيرند و يورش بر شهر برده ، سبكتكين را از شهر بيرون آورند . كه در آن اثنا در شهر بلخ باز شد . سبكتكين از شهر بيرون آمد با چند نفر كدخداى معتبر ، تيغ به گردن انداخته و كفن پوشيده ، به رسم دادخواهان به خدمت اسكندرآمدند و سر در پايش نهادند . حكايت مذكور را به خدمت آن شهريار عرض كردند و از سر صدق و اخلاص مسلمان شدند . اسكندر خوشحال و خرّم شد و تاج شاهى سبكتكين را به دست خود گرفته به فرق او گذاشت . اشاره نمود تا سلطان محمد را از زندان بيرون آوردند و خلعت گرانبها در بر او كردند . سبكتكين شرح حكايت شهربانو را معروض داشت . اسكندر اشاره كرد كه بناى عروسى را مهيّا كردند و اسكندر سكينهبانو را به عقد و نكاح سلطان محمد درآورد . شهربانو را هم متعلقه عبد الحميد كردند كه دو شهزاده از وصل مطلوب خودشان كامياب شدند كه جميع جوانان به مطلوب خودشان برسند ، إن شاء اللّه تعالى . آنگه اسكندر شهر را به والى بخشيد . مقدّمهء رفتن محمد شيرزاد به ايلچىگرى ختا و رفتن با او نسيم و برق و يافتن گنج نسيم و تعشق برق با دختر هالوت شاه اما راوى اين حكايت خاطرخواه ناقل است و مىفرمايد كه : چون شهريار دادگر و خسرو نامور ، روشنىبخش دودمان بهمن و اسفنديار و مفخر پادشاهان رفيع مقدار ، اسكندر ذو القرنين ، الگهء تركستان را به تصرّف بخت خود درآورد ، روزى در بارگاه